سیدعلی میرافضلی

خداوندا


برای شانه‌های خسته ، قدری عشق


برای گام‌های مانده در تردید، قدری عزم


برای زخم‌ها، مرهم


برای خواهش دستان ما، باران


برای این همه سرگشتگی، ایمان


برای این همه بیگانگی، الفت


برای بستگی، آغاز


برای خستگی، آغوش


برای ظلمت جان، روشنایی‌های پی در پی


برای حیرت دل، آشنایی‌های پر معنا


خداوندا


برای عشق‌های خسته ، قدری روح


برای عزم‌های مانده ، قدری راه ..

 

/ 24 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

سلام خیلی عالی حرفهای د لم هستششششششششششششششش

سحر

سلام خیلی عالی حرفهای د لم هستششششششششششششششش

شیخ نهایی

درود بر شما زیبا بود

شعیب

سلام هيچ گاه از دوست داشتن انصراف ندهیم،حتي اگه بهمون دروغ گفت بازم بهش فرصت جبران بدهیم

رضايي

هوا پُر از سلّولهای صداست تا در کنار هم شکلِ کلماتِ کلام تو را کامل کنند ! گوشی های گرسنه نانِِِِِ گرمِ صدایت را حریصانه می بلعند اما تلفنی که روزها وشبها گوش به زنگِ توست در رخوتِ نمناکِ لحظه ها زنگ می زند ! طیفی بنفش روی حباب های هوا سایه می شود و رودِ صدای تو به نبضِ ساکتِ روحم نمی رسد! راستی ! بی حس ناب صدایت چگونه می توان زیست ؟ گرچه بعد از تو هیچ چیز مهم نیست ! * یدالله گودرزی(شهاب)

رضايي

هوا پُر از سلّولهای صداست تا در کنار هم شکلِ کلماتِ کلام تو را کامل کنند ! گوشی های گرسنه نانِِِِِ گرمِ صدایت را حریصانه می بلعند اما تلفنی که روزها وشبها گوش به زنگِ توست در رخوتِ نمناکِ لحظه ها زنگ می زند ! طیفی بنفش روی حباب های هوا سایه می شود و رودِ صدای تو به نبضِ ساکتِ روحم نمی رسد! راستی ! بی حس ناب صدایت چگونه می توان زیست ؟ گرچه بعد از تو هیچ چیز مهم نیست ! * یدالله گودرزی(شهاب)

khodai

خدایا دلم که برایت تنگ می شود با آنکه می دانم همه جا هستی اما به آسمان نگاه می کنم چرا که آسمان سه نشانه از تو دارد : بی انتهاست ، بی دریغ است و چون یک دست مهربان همیشه بالای سرماست [گل]سلااااااام

شعیب

سلام آرزو دارم ناخواسته بدست آوری،همه خواسه هایت را,آنگونه كه شگفت زده باخود بيانديشی!!آیا کسى دعایم کرده بود؟دعاگویتان هستم

شعیب

سلام شخصی راه مسجد را گم کرده بود .از کودکی خردسال پرسید :فرزندم !مسجد این محل کجاست ؟ کودک گفت: آخر همین خیابان ،...به طرف چپ بپیچید ،آن جا گنبد مسجد را خواهی دید .فرد گفت:آفرین فرزند!من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم ،تو میخواهی به سخنانم گوش دهی ؟ کودک پرسید :درباره چه چیزی صحبت میکنی ، گفت: می خواهم راه بهشت را به مردم نشان دهم .کودک خندید و گفت:تو راه مسجد را بلد نیستی می خواهی راه بهشت را به مردم نشان بدهی!!!