رویا شاه حسین زاده

در سرزمین من

 

هیچ کوچه ای

به نام هیچ زنی نیست

و هیچ خیابانی ...

بن بست ها اما

فقط زنها را می شناسد انگار

در سرزمین من

سهم زنها از رودخانه ها

تنها پل هایی است

که پشت سر آدمها خراب شده اند!

اینجا

نام هیچ بیمارستانی

مریم نیست

تخت های زایشگاهها اما

پر از مریم های درد کشیده ای است

که هیچ یک ، مسیح را

آبستن نیستند!

 

/ 47 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شادی

بندگی کن تاکه سلطانت کنند تن رها کن تا همه جانت کنند سر بنه در کف ، برو در کوى دوست تا چو اسماعیل ، قربانت کنند بگذر از فرزند و مال و جان خویش تا خلیل الله دورانت کنند

behdone

درست است که در جامعه ی ما به زنان آنگونه که باید بها داده نمیشود اما زنان ایرانی اگر بخواهند حتما پیروز میشند پس کمی تلاشمان را بیشتر کنیم حتی اگر سختیهای بسیاری سر راهمان باشد و آگاهی در این زمینه بسیار مفید است و تا میتوانیم کتاب بخوانیم و نسلی را که باید پرورش دهیم با بینش و آگاهی باشد.

شعیب

سلام توی یه جمعی یه کسی خواست سلامتی بده گفت : می خورم به سلامتی 2 بوسه بعد همه خندیدن و هم همه شد و پرسیدن حالا بگو کدوم 2 بوسه ؟ گفت :اولیش اون بوسه ای مادر از گونه بچه تازه متولد شده می بوسه و بچه نمی فهمه دومیش اون بوسه ای که بچه از گونه مادر فوت شدش می بوسه و مادرش متوجه نمیشه

khodai

سلاااام عید بر شما مباااااااااارک[گل][گل][گل]

شعیب

سلام مالکیت آسمان را به نام کسانی نوشته اند که به زمین دل نبسته اند

عمه

به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را چه شعبده است که در چشمکان آبی تو نهفته اند شب ماهتاب دریا را تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن که چشم مانده به ره آهوان صحرا را به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند چه جای عشوه غزالان بادپیما را فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور که درد و داغ بود عاشقان شیدا را هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست شبیه سازتر از اشگ من ثریا را اشاره غزل خواجه با غزاله تست صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب جز این قدر که فراموش می کند ما را شهریار

شعیب

سلام گفتگو با خدا در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید خدا گفت : وقـت من بی نهایت اسـت پرسیدم: چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ؟خدا پاسخ داد: کـودکیـشـان اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند وپولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته را باز جویند اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند بنا بر این نــــه در حــال زنـدگــی مــی کـنـنـد نــــه در آیـنـده اینکه آنها بگونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمیمیرند و بگونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیستند دستهای خدا دستان مرا گرفت و مدتی سکوت کردیم من پرسیدم: بعنوان پدر میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند گفت: بیاموزند که آنها نمیتوانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد همه کاری که آنها می توانند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند بیاموزند که فقط چند ثانیه طول